تبلیغات
آنان که حسین را خدا پندارند **************** کفرش به کنار عجب خدایی دارند - شب دوم محرم شب ورود کاروان به سرزمین کربلا


ورود امام حسین(ع) به سرزمین كربلا

بدانكه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آنست كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و یكم هجرت بوده و چون به آن زمین رسید پرسید كه این زمین چه نام دارد؟ عرض كردند كربلا می‌نامندش، چون حضرت نام كربلا شنید گفت:

اّلّلهُمَّ اِنّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلآءِ

پس فرمود كه این موضوع كرب و بلا و محل محنت و عنا است فرود آئید كه اینجا منزل و محل خیام ما است، و این زمین جای ریختن خون ما است. و در این مكان واقع خواهد شد قبرهای ما، جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اینها پس در آنجا فرود آمدند. و جز نیز با اصحابش در طرف دیگر نزول كردند و چون روز دیگر شد عمر بن سعد (ملعون) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسید و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.

ابوالفرج نقل كرده پیش از آنكه ابن زیاد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ایالت ری داده و والی ری نموده بود چون خبر به ابن زیاد رسید كه امام حسین علیه السلام به عراق تشریف آورده پیكی به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اولا برو به جنگ حسین و او را بكش و از پس آن به جانب ری سفر كن. عمر سعد به نزد ابن زیاد آمده گفت ای امیر از این مطلب عفو نما گفت ترا معفو می‌دارم و ایالت ری از تو باز می‌گیرم عمر سعد مردد شد مابین جنگ با امام حسین علیه السلام و دست برداشتن از ملك ری لاجرم گفت مرا یك شب مهلت ده تا در كار خویش تاملی كنم پس شب را مهلت گرفته و در امر خود فكر نمود، آخرالامر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سیدالشهداء علیه السلام را به تمنای ملك ری اختیار كرد، روز دیگر به نزد ابن زیاد رفت و قتل امام علیه السلام را بر عهده گرفت پس ابن زیاد با لشكر عظیم او را به جنگ حضرت امام حسین علیه السلام روانه كرد.

سبط ابن الجوزی نیز فریب به همین مضمون را نقل كرده، پس از آن محمد بن سیرین نقل كرده كه می‌گفت معجزه‌ای از امیرالمومنین علیه السلام در این باب ظاهر شد، چه آن حضرت گاهی كه عمر سعد را در ایام جوانیش ملاقات می كرد به او فرموده بود وای بر تو یابن سعد چگونه خواهی بود در روزی كه مردد شوی مابین جنت و نار و تو اختیار جهنم كنی.

و بالجمله چون عمر سعد وارد كربلا شد عروه بن قیس احمسی را طلبید و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد و از آن جناب بپرسد كه برای چه به اینجا آمده‌ای و چه اراده داری، چون عروه از كسانی بود كه نامه برای آن حضرت نوشته بود حیا می‌كرد به سوی آن حضرت برود و چون سخن گوید، گفت مرا معفو دار و این رسالت را به دیگری واگذار، پس ابن سعد بهر یك از رؤسای لشكر كه می گفت باین علت ابا می‌كردند زیرا كه اكثر آنها از كسانی بودند كه نامه برای آن جناب نوشته بودند و حضرت را به عراق طلبیده بودند پس كثیر بن عبدالله كه ملعونی شجاع و بی‌باك و بی‌حیائی فتاك بود برخاست و گفت كه من برای این رسالت حاضرم و اگر خواهی ناگهانی او را به قتل در آورم عمر سعد گفت این را نمی‌خواهم ولیكن برو به نزد او و بپرس كه برای چه باین دیار آمده. پس آن لعین متوجه لشكرگاه آن حضرت شد. ابوثمامة صائدی را چون نظر بر آن پلید افتاد به حضرت عرض كرد كه این مرد كه به سوی شما می‌آید بدترین اهل زمین و خونریزترین مردم است این بگفت و به سوی كثیر شتافت و گفت اگر به نزد حسین علیه السلام خواهی شد شمشیر خود را بگذار و طریق خدمت حضرت را پیش دار گفت لاوالله هرگز شمشیر خویش را فرو نگذارم همانا من رسولم اگر گوش فرا دارید ابلاغ رسالت كنم وار نه طریق مراجعت گیرم. ابوثمامه گفت پس قبضه شمشیر ترا نگه می دارم تا آنكه رسالت خود را بیان كنی و برگردی گفت به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشیرم گذاری گفت به من بگو آنچه داری تا به حضرت عرض كنم و من نمی‌گذارم كه چون تو مرد فاجر و فتاكی با این حال به خدمت آن سرور روی، پس لختی با هم بد گفتند و آن خبیث به سوی عمر سعد برگشت و حكایت حال را نقل كرد، عمر قره بن قیس حنظلی را برای رسالت روانه كرد. چون قره نزدیك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه این مرد را می‌شناسید؟ حبیب من مظاهر عرض كرد بله مردیست از قبیله حنظله و با ما خویش است و مردی است موسوم به حسن رای و من گمان نمی‌كردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود. پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت و سلام كرد و تبلیغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدینجا برای آنست كه اهل دیار شما نامه‌های بسیار به من نوشتند و به مبالغه بسیار مرا طلبیدند، پس اگر از آمدن من كراهت دارید برمی‌گردم و می‌‌روم پس حبیب رو كرد به قره و گفت وای بر تو ای قره از این امام به حق روی می‌گردانی و به سوی ظالمان می‌روی بیا یاری كن این امام را كه به بركت پدران او هدایت یافته‌ای، آن بی‌سعادت گفت پیام ابن سعد را ببرم و بعد از آن با خود فكر می‌كنم تا ببینم چه صلاح است. پس برگشت به سوی پسر سعد و جواب امام را نقل كرد، عمر گفت امیدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامه‌ای بابن زیاد نوشت و حقیقت حال را در آن درج كرده برای ابن زیاد فرستاد. حسان بن فائد عبسی گفت كه من در نزد پسر زیاد حاضر بودم كه این نامه بدو رسید چون نامه را باز كرد و خواند گفت:

یِرجُوُ النَّجاتَ وَلاتَ حینَ مَناصٍ

الانَ اِذْ عُلّقَتْ مُخالِبُنابِه

یعنی الحال كه چنگالهای ما بر حسین بند شده در صدد نجات خود برآمده و حال آنكه ملجاء و مناصی از برای رهائی او نیست. پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسید به مضمون آن رسیدم، پس الحال بر حسین عرض كن كه او و جمیع اصحابش برای یزید بیعت كنند تا من هم ببینم رای خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت والسلام. پس چون جواب نامه به عمر رسید آنچه عبیدالله نوشته بود به حضرت عرض نكرد. زیرا كه می‌دانست آن حضرت به بیعت یزید راضی نخواهد شد. ابن زیاد پس از این نامه نامة دیگری نوشت برای عمر سعد كه یابن سعد حایل شو میا حسین و اصحاب او و میان آب فرات و كار را برایشان تنگ كن و مگذار كه یك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند میان عثمان بنعفان تقی زكی و آب در روزی كه او را محصور كردند. پس چون این نامه به پسر سعد رسید همان وقت عمر بن حجاج را با پانصد سوار بر شریعه موكل گردانید و آن حضرت را از آب منع كردند، و این واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزی كه عمر سعد به كربلا رسید پیوسته ابن زیاد لشكر برای او روانه می‌كرد، تا آنكه به روایت سید تا ششم محرم بیست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شد. و موافق بعضی از روایات پیوسته لشكر آمد تا به تدریج سی هزار سوار نزد عمر جمع شد، و ابن زیاد برای پسر سعد نوشت كه عذری از برای تو نگذاشتم در باب لشكر باید مردانه باشی و آنچه واقع می‌شود در هر صبح و شام مرا خبر دهی.

پس چون حضرت آمدن لشكر را برای مقاتله با او دید به سوی ابن سعد پیامی فرستاد كه من با تو مطلبی دارم و می‌خواهم ترا ببینم، پس شبانگاه یكدیگر را ملاقات نموده و گفتگوی بسیار با هم نمودند پس عمر به سوی لشكر خویش برگشت و نامه به عبیدالله بن زیاد نوشت كه ای امیر خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسین خاموش كرد و امر امت را اصلاح فرمود، اینك حسین (علیه السلام) با من عهد كرده كه برگردد به سوی مكانی كه آمده یا برود در یكی از سرحدات منزل كند و حكم او مثل یكی از سایر مسلمانان باشد در خیر و شر یا آنكه برود در نزد امیر یزید دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در این مطلب رضایت تو و صلاحیت امت است.

مؤلف گوید: اهل سیر و تواریخ از عقبه بن سمعان غلام رباب زوجه امام حسین علیه السلام نقل كرده‌اند كه گفت من با امام حسین علیه السلام بودم از مدینه تا مكه و از مكه تا عراق واز او مفارقت نكردم تا وقتی كه به درجه شهادت رسید، و هر فرمایشی كه در هر جا فرمود اگرچه یك كلمه باشد خواه در مدینه یا در مكه یا در عراق یا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنیدم این كلمه را كه مردم می‌گویند آن حضرت فرمود دست خود را در دست یزید بن معاویه گذارد، نفرمود.

فقیر گوید: پس ظاهر آنست كه این كلمه را عمر سعد از پیش خود در نامه درج كرده تا شاید اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مایل نبود.

و بالجمله چون نامه به عبیدالله رسید و خواند گفت این نامه شخص ناصح مهربانی است با قوم خود و باید قبول كرد. شمر ملعون برخاست و گفت ای امیر آیا این مطلب را از حسین قبول می‌كنی؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پی كار خود رود، امر او قوت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را دیگر نتوانی كرد، لكن الحال به جنگ تو گرفتار است و آنچه رایت در باب او قرار گیرد از پیش می‌رود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو برآید پس آنچه خواهی از عقوبت یا عفو در این باب به عمر بن سعد با تو آن را روانه می كنم و باید ابن سعد آن را بر حسین و اصحابش عرض نماید اگر قبول اطاعت من نمودند، ایشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ایشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسین اباء نماید تو امیر لشكر می‌باش و گردن عمر را بزن و سرش را برای من روانه كن.

پس نامه نوشته به این مضمون:

ای پسر سعد من ترا نفرستادم كه با حسین رفق و مدارا كنی و در جنگ با او مسامحه و مماطله نمائی و نگفتم سلامت و بقای او را متمنی و مترجی باشی و نخواستم گناه او را عذرخواه گردی و ازبرای او به نزد من شفاعت كنی، نگران باش اگر حسین و اصحاب او در مقام اطاعت و انقیاد حكم من می‌باشند پس ایشان را به سلامت برای من روانه نما؛ و اگر اباء وامتناع نمایند با لشكر خود ایشان را احاطه كن و با ایشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مثله كن همانا ایشان مستحق این امر می‌باشند و چون حسین كشته شد سینه و پشت او را پایمال ستوران كن چه او سركش و ستمكار است و من دانسته‌ام كه سم ستوران مردگان را زیان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم این حكم باید انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودی جزای شنونده و پذیرنده به تو می‌دهم و اگر نه از عطا محرومی و از امارات لشكر معزول و شمر بر آنها امیر است و منصوب والسلام. آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود.



تاریخ : شنبه 3 آبان 1393 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : JAVAD FARZAM | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
?