تبلیغات
آنان که حسین را خدا پندارند **************** کفرش به کنار عجب خدایی دارند - شب نهم محرم شب تاسوعا...! شب حضرت عباس (ع)

شب تاسوعا شب حضرت عباس(ع)...!

به میدان رفتن حضرت عباس(ع)

مطابق معتبرترین نقلها اولین كسى كه از خاندان پیغمبر شهید شد،جناب على اكبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود،یعنى ایشان وقتى شهید شدند كه دیگر از اصحاب و اهل بیت كسى نمانده بود،فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء.آمد عرض كرد:برادر جان!به من اجازه بدهید به میدان بروم كه خیلى از این زندگى ناراحت هستم.

جناب ابوالفضل سه برادر كوچكترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد،گفت:بروید برادران! من مى‏خواهم اجر مصیبت‏برادرم را برده باشم.مى‏خواست مطمئن شود كه برادران مادرى‏اش حتما قبل از او شهید شده‏اند و بعد به آنها ملحق بشود.

بنا بر این ام البنین است و چهار پسر،ولى ام البنین در كربلا نیست،در مدینه است.آنان كه در مدینه بودند از سرنوشت كربلا بى خبر بودند.به این زن،مادر این چند پسر كه تمام زندگى و هستى‏اش همین چهار پسر بود،خبر رسید كه هر چهار پسر تو در كربلا شهید شده‏اند.البته این زن زن كامله‏اى بود،زن بیوه‏اى بود كه همه پسرهایش را از دست داده بود.

گاهى مى‏آمد در سر راه كوفه به مدینه مى‏نشست و شروع به نوحه سرایى براى فرزندانش مى‏كرد.تاریخ نوشته است كه این زن خودش یك وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنى امیه بود.هر كس كه مى‏آمد از آنجا عبور كند متوقف مى‏شد و اشك مى‏ریخت.مروان حكم كه یك وقتى حاكم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است، هر وقت مى‏آمد از آنجا عبور كند بى اختیار مى‏نشست و با گریه این زن مى‏گریست. این زن اشعارى دارد و در یكى از آنها مى‏گوید:

لا تدعونى ویك ام البنین

تذكرینى بلیوث العرین

كانت‏بنون لى ادعى بهم

و الیوم اصبحت و لا من بنین (1)

مخاطب را یك زن قرار داده،مى‏گوید:اى زن،اى خواهر!تا به حال اگر مرا ام البنین مى‏نامیدى،بعد از این دیگر ام البنین نگو،چون این كلمه خاطرات مرا تجدید مى‏كند،مرا به یاد فرزندانم مى‏اندازد،دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید،بله،در گذشته من پسرانى داشتم ولى حالا كه هیچیك از آنها نیستند.

رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل مرثیه بسیار جانگدازى دارد،مى‏گوید:

یا من راى العباس كر على جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذى لبد

انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید

ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد

لو كان سیفك فى یدیك لما دنى منه احد (2)

پرسیده بود كه پسر من،عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است.او فوق العاده زیبا بوده است كه در كوچكى به او مى‏گفتند قمر بنى هاشم،ماه بنى هاشم.در میان بنى هاشم مى‏درخشیده است.اندامش بسیار رشید بوده كه بعضى از مورخین معتبر نوشته‏اند هنگامى كه سوار بر اسب مى‏شد،وقتى پاهایش را از ركاب بیرون مى‏آورد،سر انگشتانش زمین را خط مى‏كشید.

بازوها بسیار قوى و بلند،سینه بسیار پهن.مى‏گفت كه پسرش به این آسانى كشته نمى‏شد.از دیگران پرسیده بود كه پسر من را چگونه كشتند؟به او گفته بودند كه اول دستهایش را قطع كردند و بعد به چه وضعى او را كشتند.آن وقت در این مورد مرثیه‏اى گفت.

مى‏گفت:اى چشمى كه در كربلا بودى،اى انسانى كه در صحنه كربلا بودى آن زمانى كه پسرم عباس را دیدى كه بر جماعت‏شغالان حمله كرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مى‏كردند.پسران على پشت‏سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر، پشت پسرم را داشتند.واى بر من!به من گفته‏اند كه بر شیر بچه تو عمود آهنین فرود آوردند.عباس جانم،پسر جانم!من خودم مى‏دانم كه اگر تو دست در بدن مى‏داشتى، احدى جرات نزدیك شدن به تو را نداشت.

و لا حول و لا قوة الا بالله

پى‏نوشت‏ها:

1) منتهى الآمال،ج 1/ص‏386.

2) همان.

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 361

نویسنده: شهید مطهرى

 

مقتل حضرت عباس(ع) به نقل از کتاب شرح شمع

عصر عاشورا، پس از شهادت اصحاب و یاران، حضرت عباس علیه السلام تنهایی و بی كسی امام را نتوانست تحمل كند. محضر امام(ع) رسید و رخصت میدان رفتن و جانفشانی خواست و عرضه داشت : برادر جان! اجازه میدان می دهی؟ امام حسین(ع) گریه شدیدی كردند و فرمودند: برادر! تو پرچمدار منی.

عباس(ع) عرض كرد: «سینه ام تنگی می كند و از زندگی سـیر گشتـه ام.» امام(ع) فرمودند: مقداری آب برای این طفلان تهیه نما. جناب قمر بنی هاشم(ع) مشك به دوش گرفت و روانه میدان شد. با سپاه حریف، درباره آوردن آب به خیمه ها سخن گفت.

وقتی از آن ها مأیوس شد، نزد امام(ع) بازگشت و طغیان و سركشی دشمن را به عرض رسانید. در این حال صدای العطش كودكان فضای خیمه ها را پر كرده بود.

سقّا نگاهی به چهره معصوم كودكان انداخت و بدون تأمل سوی شریعه فرات برگشت و به نگهبانان شریعه حمله كرد و جمع كثیری را كشت و وارد شریعه شد، دست زیر آب برد تا مقابل صورت آب را بالا آورد. «ذَكَرَ عَطَش الحسین و اهل بیته» به یاد لبان خشكیده حسین و اهل بیتش افتاد و آب را برگرداند به شریعه.

هنگام بازگشت، دشمن راه را بر او بست. حضرت برای محافظت از مشك به سمت نخلستان رفت و دشمن نیز به دنبالش.

از هر طرف تیر و نیزه به سمتش پرتاب می كردند، تا اینكه زره از انبوه تیرها همچون خار پشت به نظر می رسید. ابرص بن شیبان دست راست حضرت را قطع نمود، حضرت مشك را به دوش چپ انداخت و با دست چپ جنگید و این گونه رجز خواند: «وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُموا یَمینی، اِنّی اُحامی اَبَداً عَنْ دینی»، به خدا قسم اگر دست راستم را قطع كنید، من از حمایت از دینم دست بر نمی دارم.

در این هنگام دست چپ حضرتش را حكیم بن طفیل از مچ قطع كرد. مشك را به دندان های مبارك گرفته سعی می كرد آب را به خیام برساند. لذا خود را به روی مشك انداخت. در این حال دشمن تیری به چشم و تیری به مشك زد، حكیم بن طفیل با گرزی آهنین فرق مبارك را نشانه گرفت و ضربتی وارد کرد و او را بر زمین انداخت.

عباس(ع) عرضه داشت: «یا ابا عبد الله علیك منی السلام»، ای اباعبد الله بر تو سلام، مرا دریاب.

امام خود را به نعش برادر رسانید، وقتی قمربنی هاشم در بالین امام حسین(ع) جان سپرد، حضرت فرمودند: «الان انْكَسَر ظَهری»، عباسم الآن كمرم شكست و چاره ام از هم گسست.

شرح شمع:صفحه 210 و 211

 

 

 

وقتى كه قد سرو خم شد

كسانى كه حسین علیه السلام خود را به بالین آنها رساند مختلف بودند،هر كس در یك وضعى قرار داشت.وقتى امام وارد مى‏شد یكى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مى‏كرد، دیگرى در حال جان دادن بود.

در میان كسانى كه ابا عبد الله علیه السلام خود را به بالین آنها رسانید،هیچ كس وضعى دلخراش‏تر و جانسوزتر از برادرش ابو الفضل العباس براى او نداشت،برادرى كه حسین علیه السلام خیلى او را دوست مى‏دارد و یادگار شجاعت پدرش امیر المؤمنین است.

در جایى نوشته‏اند ابا عبد الله علیه السلام به او گفت:برادرم‏«بنفسى انت‏»عباس جانم!جان من به قربان تو.این خیلى مهم است.عباس در حدود بیست و سه سال از ابا عبد الله علیه السلام كوچكتر بود(ابا عبد الله 57 سال داشتند و عباس یك مرد جوان 34 ساله بود).ابا عبد الله به منزله پدر ابا الفضل از نظر سنى و تربیتى به شمار مى‏رفت،آنوقت‏به او مى‏گوید: برادر جان!«بنفسى انت‏»اى جان من به قربان تو!

ابا عبد الله كنار خیمه منتظر ایستاده است.یك وقت فریاد مردانه ابا الفضل را مى‏شنود.(نوشته‏اند ابا الفضل علیه السلام چهره‏اش آنقدر زیبا بود كه‏«كان یدعى بقمر بنى هاشم‏»در زمان خود معروف به ماه بنى هاشم بود.

اندامش به قدرى رسا بود كه بعضى از اهل تاریخ نوشته‏اند:«و كان یركب الفرس المطهم و رجلاه یخطان فى الارض‏»سواراسب تنومندى شد،پایش را كه از ركاب بیرون مى‏كشید،با انگشت پایش مى‏توانست زمین را خراش بدهد.حالا گیرم به قول مرحوم آقا شیخ محمد باقر بیرجندى یك مقدار مبالغه باشد،ولى نشان مى‏دهد كه اندام بسیار بلند و رشیدى داشته است، اندامى كه حسین از نظر كردن به آن لذت مى‏برد).

وقتى كه حسین علیه السلام به بالاى سر او مى‏آید،مى‏بیند دست در بدن او نیست،مغز سرش با یك عمود آهنین كوبیده شده و به چشم او تیر وارد شده است.بى جهت نیست كه گفته‏اند:«لما قتل العباس بان الانكسار فى وجه الحسین‏»عباس كه كشته شد،دیدند چهره حسین شكسته شد.خودش فرمود:

«الان انقطع ظهرى و قلت‏حیلتى‏».

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 260

نویسنده: شهید مطهرى

عظمت‏ حضرت عباس و عزاى مادر

چه كم و كسرى در زندگى عباس بن على،همان طورى كه مقاتل معتبر نوشته‏اند، وجود دارد؟

قبلا اگر نبود براى ابو الفضل جز همین یك افتخار،با ابو الفضل كسى كارى نداشت.

با هیچ كس غیر از امام حسین كارى نداشتند.خود امام حسین هم فرمود اینها فقط به من كار دارند و اگر مرا بكشند به هیچ كس دیگر كارى ندارند. وقتى كه شمر بن ذى الجوشن از كوفه مى‏خواهد حركت كند بیاید به كربلا،یكى از حضارى كه در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل علیه السلام]خویشاوندى داشت،به ابن زیاد اظهار كرد كه بعضى از خویشاوندان مادرى ما همراه حسین بن على هستند،خواهش مى‏كنم امان نامه‏اى براى آنها بنویس.

ابن زیاد هم نوشت.شمر خودش هم در یك فاصله دور[با ابو الفضل علیه السلام نسبت داشت،]یعنى از قبیله‏اى بود كه قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند.در عصر عاشورا این پیام را شخص او آورد.حالا عظمت را ببینید،ادب را ببینید!این مرد پلید آمد كنار خیمه حسین بن على علیه السلام فریادش را بلند كرد:«این بنوا اختنا،این بنو اختنا»خواهرزادگان ما كجا هستند؟خواهرزادگان ما كجا هستند؟

ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند.اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان كان فاسقا»جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقى است.

آقا كه اجازه داد، جواب دادند.آمدند گفتند:«ما تقول؟»چه مى‏گویى؟شمر گفت:مژده و بشارتى براى شما آورده‏ام،از امیر عبید الله براى شما امان آورده‏ام،شما آزادید،الآن كه بروید جان به سلامت مى‏برید.گفتند:خفه شو!خدا تو را لعنت كند و آن امیرت ابن زیاد و آن امان نامه‏اى كه آورده‏اى.ما امام خودمان،برادر خودمان را اینجا رها كنیم به موجب اینكه ما تامین داریم؟!

در شب عاشورا اول كسى كه نسبت‏به ابا عبد الله اعلام یارى كرد،همین برادر رشیدش ابوالفضل بود.بگذریم از آن مبالغات احمقانه‏اى كه مى‏كنند،ولى آنچه كه در تاریخ مسلم است،ابوالفضل بسیار رشید،بسیار شجاع،بسیار دلیر،بلند قد و خوشرو و زیبا بود(و كان یدعى قمر بنى‏هاشم)كه او را«ماه بنى‏هاشم‏»لقب داده بودند.

اینها حقیقت است.شجاعتش را البته از على علیه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقیقت است كه على به برادرش عقیل فرمود:عقیل!زنى براى من انتخاب كن كه‏«ولدتها الفحولة‏»از شجاعان به دنیا آمده باشد.«لتلد لى فارسا شجاعا»دلم مى‏خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیرى به دنیا بیاید.عقیل،ام البنین را انتخاب مى‏كند و مى‏گوید این همان زنى است كه تو مى‏خواهى.تا این مقدار حقیقت است.آرزوى على در ابوالفضل تحقق یافت.

روز عاشورا مى‏شود،بنابر یكى از دو روایت،ابوالفضل مى‏آید جلو،عرض مى‏كند برادرجان،به من هم اجازه بفرمایید،این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمى‏آورم،مى‏خواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما كنم.من نمى‏دانم روى چه مصلحتى-خود ابا عبد الله بهتر مى‏دانست-فرمود:برادرم!حالا كه مى‏خواهى بروى،پس برو بلكه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بیاورى.(این را هم عرض كنم:لقب‏«سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود،چون یك نوبت‏یا دو نوبت دیگر در شبهاى پیش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشكافد و براى اطفال ابا عبد الله آب بیاورد.این جور نیست كه سه شبانه روز آب نخورده باشند،خیر،سه شبانه روز بود كه[از آب]ممنوع بودند،ولى در این خلال توانستند یكى دو بار آب تهیه كنند.از جمله در شب عاشورا تهیه كردند،حتى غسل كردند،بدنهاى خودشان را شستشو دادند).فرمود:چشم.

حالا ببینید چه منظره با شكوهى است،چقدر عظمت است،چقدر شجاعت است،چقدر دلاورى است، چقدر انسانیت است،چقدر شرف است،چقدر معرفت است،چقدر فداكارى است!یكتنه خودش را به این جمعیت مى‏زند.مجموع كسانى را كه دور این آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته‏اند.خودش را وارد شریعه فرات مى‏كند.اسب خودش را داخل آب مى‏برد.این را همه نوشته‏اند:اول،مشكى را كه همراه دارد پر از آب مى‏كند و به دوش مى‏گیرد.

تشنه است،هوا گرم است،جنگیده است،همین طورى كه سوار است تا زیر شكم اسب را آب گرفته است، دست مى‏برد زیر آب،مقدارى آب با دو مشت‏خودش تا نزدیك لبهاى مقدس مى‏آورد.آنهایى كه از دور ناظر بوده‏اند گفته‏اند اندكى تامل كرد،بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روى آب ریخت.آنجا كسى ندانست كه چرا ابوالفضل آب نیاشامید،اما وقتى بیرون آمد یك رجزى خواند كه در این رجز مخاطب خودش بود نه دیگران.از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید.دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب مى‏كند،مى‏گوید:

یا نفس من بعد الحسین هونى

و بعده لا كنت ان تكونى

هذا الحسین شارب المنون

و تشربین بارد المعین

هیهات ما هذا فعال دینى

و لا فعال صادق الیقین (1)

اى نفس ابو الفضل!مى‏خواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانى.حسین دارد شربت مرگ مى‏نوشد،حسین با لب تشنه در كنار خیمه‏ها ایستاده است و تو مى‏خواهى آب بیاشامى؟ !پس مردانگى كجا رفت؟شرف كجا رفت؟مواسات كجا رفت؟همدلى كجا رفت؟مگر حسین امام تو نیست؟مگر تو ماموم او نیستى؟

مگر تو تابع او نیستى؟هرگز دین من به من اجازه نمى‏دهد،هرگز وفاى من به من اجازه نمى‏دهد.ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض كرد،خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقیم آمده بود)چون مى‏دانست همراه خودش یك امانت گرانبها دارد.تمام همتش این است كه این آب را به سلامت‏برساند،براى اینكه مبادا تیرى بیاید و به این مشك بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.در همین حال بود كه یكمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازه‏اى پیش آمده است.فریاد كرد:

و الله ان قطعتموا یمینى

انى احامى ابدا عن دینى

و عن امام صادق الیقین

نجل النبى الطاهر الامین

به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع كنید،من دست از دامن حسین بر نمى‏دارم.

طولى نكشید كه رجز عوض شد:

یا نفس لا تخش من الكفار

و ابشرى برحمة الجبار

مع النبى السید المختار

قد قطعوا ببغیهم یسارى (2)

در این رجز فهماند كه دست چپش هم بریده شده است.این گونه نوشته‏اند:با آن هنر فروسیتى كه[در او]وجود داشته است،به هر زحمت‏بود این مشك آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت.دیگر من نمى‏گویم چه حادثه‏اى پیش آمد،چون خیلى جانسوز است. ولى اشعارى است از مادرش ام البنین،چون شب تاسوعا معمول است كه ذكر مصیبت این مرد بزرگ مى‏شود،آن را هم عرض مى‏كنم.

ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه كربلا زنده بود ولى در كربلا نبود،در مدینه بود.در مدینه بود كه خبر به او رسید كه در حادثه كربلا قضایا به كجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند.این بود كه این زن بزرگوار به قبرستان بقیع مى‏آمد و در آنجا براى فرزندان خودش نوحه‏سرایى مى‏كرد.نوشته‏اند اینقدر نوحه‏سرایى این زن دردناك بود كه هر كه مى‏آمد گریه مى‏كرد،حتى مروان حكم كه از دشمن‏ترین‏دشمنان بود.

این زن گاهى در نوحه‏سرایى خودش همه بچه‏هایش را یاد مى‏كند و گاهى بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنى ارشد فرزندان او بود،هم از نظر كمالات جسمى و روحى.

من یكى از دو مرثیه‏اى را كه از این زن به خاطر دارم براى شما مى‏خوانم.به طور كلى عربها مرثیه را خیلى جانسوز مى‏خوانند.این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهى این گونه مى‏خواند،مى‏گوید:

یا من راى العباس كر على جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذى لبد

انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید

ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد

لو كان سیفك فى یدیك لما دنى منك احد (3)

مى‏گوید اى چشم ناظر،اى چشمى كه در كربلا بودى و آن مناظر را مى‏دیدى،اى كسى كه در كربلا بودى و مى‏دیدى،اى كسى كه آن لحظه را تماشا كردى كه شیر بچه من ابوالفضل از جلو،شیر بچگان دیگر من پشت‏سرش بر این جماعت پست‏حمله برده بودند،اى چنین شخصى، اى حاضر وقعه كربلا،براى من یك قضیه‏اى نقل كرده‏اند،من نمى‏دانم راست است‏یا دروغ، آیا راست است؟به من این جور گفته‏اند،در وقتى كه دستهاى بچه من بریده بود،عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد،آیا راست است؟بعد مى‏گوید ابوالفضل،فرزند عزیزم!من خودم مى‏دانم اگر تو دست مى‏داشتى مردى در جهان نبود كه با تو روبرو بشود.اینكه آمدند چنین جسارتى كردند براى این بود كه دستهاى تو از بدن بریده شده بود.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم‏و صلى الله على محمد و آله الطاهرین



تاریخ : چهارشنبه 7 آبان 1393 | 11:20 ق.ظ | نویسنده : JAVAD FARZAM | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
?