تبلیغات
آنان که حسین را خدا پندارند **************** کفرش به کنار عجب خدایی دارند - غارتگری خیمه ها. وای حسین(ع)

غارتگری



وقتی امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، دشمنان بی رحم که به خاطر دنیا به جنگ حسین علیه السلام آمده بودند، آنچه بدست آوردند، غارت کردند، حتی لباس آن حضرت را به یغما برده و پیکر غرقه به خون آن بزرگوار را برهنه، روی خاک گرم کربلا گذاشتند.

بحر بن کعب، لباس قسمت پائین آن حضرت را ربود و برد. اخنس بن مرثد، عمامه آن حضرت را برد. اسود بن خالد، نعلین آن بزرگوار را ربود و برد. بجدل بن سلیم، انگشت آن حضرت را به خاطر ربودن انگشترش، برید.

عمر سعد، زره آن مظلوم را برد. جمیع بن خلق، شمشیرش را ربود. سپس گروه گروه، به خیمه ها حمله کردند و وحشیانه به غارت پرداختند، آنچه بود ربودند، تا آنجا که نوشته اند:

حتی جعلوا ینتزعون ملحفه المرئه علی ظهرها.

دختران و بانوان خاندان رسالت علیه السلام از خانه ها بیرون ریختند، ودستجمعی برای کشتگانشان، نوحه سرایی می کردند و می گریستند. 

نقل شده: پیراهن آنحضرت را ربودند شمردند بیش از صد و ده مورد از آن بر اثر ضربه نیر و نیزه و شمشیر، پاره و سوراخ شده بود.

نیز نقل شده: هنگامی که دشمن برای غارت خیام هجوم آورد، عاتکه دختر حضرت مسلم علیه السلام که هفت سال داشت، زیر دست و پای آنها قرار گرفته و به شهادت رسید.

فرمود: من در کربلا  خردسال بودم و در پایم خلخال طلا بود، با بانوان حرم در خیمه بودیم، (ناگهان جمعی برای غارت خیمه ها به خیمه آمدند) مردی بر من هجوم کرد و کوشش می کرد که تا خلخال پای مرا در آورد و به یغما ببرد، در این حال گریه می کرد.

به او گفتم: چرا گریه می کنی ای دشمن خدا؟

گفت: چگونه گریه نکنم با اینکه زیور دختر رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم را غارت می کنم؟

گفتم: بنابراین مرا رها کن و زیور مرا بیرون نیاور.

گفت: «می ترسم اگر من این کار را نکنم، غیر از من فردی بیاید و این زیور را برای خود برباید» (با این منطق، خلخال مرا ربود).

مادرم افزود: آنچه در خیمه ها بود همه را غارت کردند، حتی چادرها را که بانوان به کمرشان بسته بودند، می کشیدند و می بردند. 

زینب علیها السلام گفت: کنار خیمه ایستاده بودم. ناگاه مردی کبود چشم به سوی خیمه آمد (و آن خولی بود) و آنچه در خیمه یافت، ربود، امام سجاد علیه السلام روی فرش پوستی خوابیده بود، آن نامرد آن پوست را آنچنان کشید که امام سجاد روی خاک زمین افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعه ام را کشید و گوشواره ام را از گوشم بیرون آورد که که گوشم پاره شد، در عین حال گریه می کرد، گفتم: تو غارت می کنی در عین حال گریه می کنی؟ گفت: برای مصائبی که بر شما اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم وارد شده، گریه می کنم.

گفتم: خداوند دستها و پاهایت را قطع کند و در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند.

هنگامی که مختار روی کار آمد و به دستور او خولی را دستگیر کرده و نزدش آوردند، مختار به او گفت: تو در کربلا چه کردی؟

جواب داد: به خیمه علی بن الحسین (امام سجاد علیه السلام ) رفتم، روسری و گوشواره زینب علیها السلام را کشیدم و ربودم، مختار گریه کرد و گفت:

در این هنگام زینب علیها السلام چه گفت: خولی جواب داد: گفت خدا دستها و پاهایت را قطع کند و تو را در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند، مختار گفت سوگند به خدا، خواسته او را برمی آورم، آنگاه دستور داد دستها و پاهای خولی را بریدند و او را آتش زدند. 

علامه مجلسی می گوید: در بعضی از کتب دیدم، فاطمه صغری (دختر امام حسین علیه السلام گفت: کنار در خیمه ایستاده بودم و بدنهای پاره و پاره پدر و اصحاب شهید را روی خاک می نگریستم که سواران بر آن پیکرها می تاختند، در این فکر بودم که چه بر سر ما خواهد آمد، آیا ما را می کشند یا اسیر می کنند؟ ناگاه سواری از دشمن را دیدم به سوی بانوان آمد. باگره نیزه آنها را می زد و چادر و روسری آنها را می کشید و غارت می کرد، و آنها فریاد می زدند:

واجداه، وا ابتاه، وا علیاه، وا حسیناه، وا حسناه و ...

بسیار پریشان بودم و بدنم می لرزید، به عمه ام ام کلثوم پناه بردم، در این هنگام دیدم ظالمی به سوی من می آید، فرار کردم و گمان می کردم که از دست او نجات می یابم، ولی دیدم پشت سرم می آید، تا به من رسید با کعب نیزه بر بین شانه ام زد، به صورت بر زمین افتادم، گوشواره ام را کشید و گوشم را درید، گوشواره و مقنعه ام را ربود، خون از ناحیه گوش بر صورت و سرم جاری شد، و بیهوش شدم، وقتی به هوش آمدم دیدم عمه ام نزد من است و گریه می کند و می فرماید: «برخیز به خیمه برویم، ببینیم بر بانوان حرم و برادر بیمارت چه گذشت برخاستم و گفتم:

یا عمتاه! هل من خرقه استربها راسی عن اعین النظار.

زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود:

یا بنتاه! عمتک مثلک.

به خیمه بازگشتیم دیدیم آنچه در خیمه بود غارت کرده اند، و برادرم امام سجاد علیه السلام به صورت بر زمین افتاده است، و از شدت گرسنگی و تشنگی و دردها قدرت نشستن ندارد، ما برای او گریه کردیم و او برای ما». 

عمر سعد کنار خیمه ها آمد و فریاد کشید: «ای اهلبیت حسین علیه السلام از خیمه ها بیرون آئید».

آنها به فریاد او اعتناء نکردند.

عمر سعد بار دیگر فریاد کشید از خیمه ها بیرون بیائید.

زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: ای عمر! دست از ما بردار.

عمر سعد گفت: ای دختر علی علیه السلام بیرون بیائید تا شما را اسیر نمائیم.

زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: از خدا بترس، آنقدر به ما ستم نکن.

عمر سعد گفت: چاره ای جز اسیر شدن ندارید.

زینب سلام الله علیها فرمود: ما به اختیار خود بیرون نمی آئیم.

عمر سعد در آن وقت دستور داد آتش آورده و خیمه ها را آتش زدند، آنگاه بانوان حرم و کودکان با پای برهنه از خیمه های بیرون آمدند، و به سوی بیابان روی خارهای مغیلان می گریختند، در حالیکه دامن دخترکی آتش گرفته بود.

حمید بن مسلم (یکی از سربازان دشمن ) می گوید: به سوی آن دخترک رفتم تا آتش دامنش را خاموش کنم، او خیال کرد قصد آزار او را دارم، پا به فرار گذاشت وقتی که به او رسیدم: گفت: ای مرد، راه نجف کدام است؟

گفتم: نجف را برای چه می خواهی؟

گفت: من یتیم و غریبم، می خواهم به قبر جدم علی مرتضی علیه السلام پناه ببرم. 

(گر چه قبر مقدس علی علیه السلام تا عصر هارون الرشید مخفی بوده است، ولی ممکن است مقصود طفل تحریک حس ترحم دشمن و یا ابلاغ انتساب خود به امیرمؤمنان علیه السلام بوده و یا اینکه بودن قبر در صحرای نجف، روشن بوده ولی محل آن مشخص نبوده است).

در بعضی از مقاتل آمده: هنگامی که خیام را آتش زدند، زینب علیها الله سلام نزد امام سجاد علیه السلام آمد و عرض کرد: ای یادگار گذشتگان و پناه باقیماندگان، خیمه ها را آتش زدند، ما چه کنیم؟

امام فرمود:

علیکن بالفرار

همه بانوان و کودکان در حالیکه گریان بودند و فریاد می زدند، فرار کردند و سر به بیابانها نهادند، ولی زینب سلام الله علیها باقی ماند و کنار بستر امام سجاد علیه السلام به آنحضرت می نگریست، و امام بر اثر شدت بیماری قادر به فرار نبود.

یکی از سربازان دشمن می گوید: بانوی بلند قامتی را کنار خیمه ای دیدم، در حالیکه آتش در اطراف آن خیمه شعله می کشید، آن بانو گاهی به طرف راست و چپ و گاهی به آسمان نگاه می کرد و دستهایش را بر اثر شدت ناراحتی بهم می زد، و گاهی وارد آن خیمه می شد، و بیرون می آمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم: ای بانو مگر شعله آتش را نمی بینی چرا مانند سایر بانوان فرار نمی کنی؟

گریه کرد و فرمود:

یا شیخ ان لنا علیلا فی الخیمه و هو لا یتمکن من الجلوس و النهوض فکیف افارقه ...

اینان که طبل خاتم جنگ می زنند دیگر چرا به خیمه ما سنگ می زنند غارتگران درون خیامند و کودکان از ترسشان بدامن من چنگ می زنند بر چهره های خسته و مات پریده رنگ با سیلی خشونتشان رنگ می زنند قلب حسان بیاد شهیدان کربلاست در هر کجا که قافله ها زنگ می زنند



تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : JAVAD FARZAM | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
?